|
|
|
|
|
عزیز من... عشق را قبله نکردی تا پرواز یاد بگیری شادمانه گریستن را به تمامی شنیدن بوسیدن لمس کردن را رابطه ی زنده و پویا با اشیا برقرار کردن را به نیروی لایزال تبدیل شدن را نه فقط به فردا به هزاران سال بعد اندیشیدن را نه فقط به مردم یک محله یک شهر یک سرزمین بل دل به انسان اندیشن را.... عزیز من... آخر عاشق نشدی تا برای بودن رفتن ساختن خواندن جنگیدن خندیدن رقصیدن و خوب و پرشکوه مردن دلیلی داشته باشی آخرعاشق نشدی عزیز من چه کنم ؟ چه کنم که نخواستی یا نتوانستی به سوی چیزی که اعتباری شکوه ظرافتی لطفی ملاحتی عطری و زیبایی یگانه دارد پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی و بند بازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی... از عشق باید سخن گفت همیشه...همیشه از عشق باید سخن گفت اما حالا.... من مانده ام ودنیایی حرف نگفته آن روزها گذشته روزهای پیاپی شور و زندگی روزهایی که بوی امید می داد لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند انجا که به ابرها دست می کشیدم و با تلالو خورشید زندگی می کردم وثانیه هایی که دریای نیلوفر قلبم قد می کشید و می پیچید و به بغض ابرها رسید اما... حالا من مانده ام و دلتنگی .من مانده ام و دنیایی حرف نگفته حالا من هستم و خستگی از رکود لحظه های کبود خاطره انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ انگار از ذهن زمان پاک شده ام و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم کاش می توانستم از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم کاش توان این را داشتم تا مرز رویاهای باهم بودن پرواز کنم در اغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم اما زندگی عوض نمی شود روی لحظه ها پا می گزارد و می گزارد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط محیا
|
|
||
|
|
|
|
|
با یک لبخند تو هزار راه بسته باز میشود و هزارخاطره بی پایان آغاز می شود با یک نگاه تو هزاران مرده پریشان زنده می شود و هزاران آسمان تاریک خورشید تابنده می شود با یک اشاره تو دل نازکم هزار پاره می شود و میلاد با شکوه عشق هزار باره می شود در این شب وحشت زا دست های خسته ام را بگیروکلمه های مخصوصی را که بر زبانم متوقف مانده اند را به سوی عشق ببر. در این زمستان قطبی پیراهنم را با عطر یوسف گرم کن و هفت آسمان گمشده را از روی شانه هایم بردار آنقدر به رد پای زلال توچشم می دوزم تا درختان کهنسال دوشادوش من به رود های سفید سلام بگویند بر سطرسطرعریانیم شعرهایی را می خوانی که فرشته ها با دست های نورانی شان نوشته اند و در تارپود آوازهایم هزار صبح کوچک را می بینی که یکی پس از دیگری متولد می شوند. با یک وزش گیسوی تو اقیانوس متلاطم می شوند و ماهیان عشق را تجربه می کنند و صدف هایی که در باغ های مرجان خانه دارند مروارید های درخشان خود را به دهان من می بخشند اون روزی که دست تقدیر اب پاکی رو ریخت رو دستم دل عاشقمو ندیدی وای چی به صدا شکستم وقتی با نگاه حیرون به نگاهت خیره بودم با تمام شور و شوقم یک دفعه از پانشستم ... من ندیدم سخنی بهتر از افسانه تو عاقلان بیهوده خندیدند به دیوانه ی تو نقد جان گر چه بود قیمت پیمانه تو آه از ان دل که نشد مست میخانه تو کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق ان دل کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط محیا
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعتها رو به روزها گره مي زنم و روزها رو به شبها مي بافم.
همه لحظات تنهائي ام رو تو صندوقچه خاطرات مي ذارم و اونو مي بندم. مي خوام خاطراتم رو هديه کنم به آينده، آينده رو هديه کنم به زندگي، زندگي رو هديه کنم به عشق و عشق رو هديه کنم به تو! و تو رو ... تو رو به اون کسي هديه مي دهم که به لياقتش ايمان داري. دوستش داري و دوستت داره شايد بيشتر از من. آره اگر دوست داشتن تو گناه بود پس من گناهکارترين بودم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط محیا
|
|
||
|
|
|
|
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط محیا
|
|
||